ریشه اصطلاح چوب در آستين كسي كردن یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ 11:53

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

آیامیدانیدپديده قمر در عقرب چيست؟ پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ 20:38
عقرب يكي از برجها(صورتهاي فلكي) دوازده گانه منطقة البروج است. و منطقة البروج نواري (كمربندي)دايره شكل در آسمان است كه در راستاي خط استوار قرار گرفته و محل حركت نزولي و صعودي ماه و خورشيد است. خورشيد در كوتاهترين روز زمستان ، نزديكترين مدار نسبت به افق جنوب را طي مي كند لذا در اين روز ، اشياء روي زمين ، بلندترين سايه را دارند. همچنين در بلندترين روز تابستان ، خورشيد دورترين مدار نسبت به افق جنوب را مي پيمايد. در بقيه روزهاي سال ، مدار خورشيد بين اين دو مدار قرار دارد. بنا بر اين ، حركت ظاهري خورشيد در فصول مختلف ، روي يك نوار فرضي بر طاق آسمان است. اين نوار فرضي را منطقة البروج مي نامند. در طول اين نوار فرضي ، دوازده صورت فلكي قرار گرفته است كه هر كدام آنها را يك برج مي نامند. خورشيد در هر ماه شمسي در مقابل يكي از اين برجها قرار مي گيرد ؛ لذا هر ماه شمسي با يكي از اين برجها نامگذاري مي شود. اسامي اين برجها به ترتيب چنين است: حمل‚ ثور‚ جوزا‚ سرطان‚ اسد‚ سنبله‚ ميزان‚ عقرب‚قوس‚ جدي‚ دلو‚ حوت. در حقيقت منطقة البروج نمود ظاهري دو حركت زمين است . حركت انتقالي زمين به دور خورشيد و حركت زاويه اي زمين. كه اوّلي پديد آورنده سال و دومي پديد آورنده فصول است.(توضيح مفصّل مطلب را در كتب نجومي و كتب هيئت ملاحظه فرماييد.)

بنا بر آنچه گفته شد پديد قمر در عقرب زماني رخ مي دهد كه از نگاه اهل زمين كره ماه بر روي صورت فلكي عقرب قرار مي گيرد. تقويمهاي ويژه اي وجود دارند كه مواقع قمر درعقرب را مشخص نموده اند. ديگر سيارات قابل رويت با چشم غير مصلّح نيز بر روي اين صور فلكي قرار مي گيرند ؛ كه در اين حالت از تعابيري چون زحل در عقرب ، مشتري در عقرب و ... استفاده مي شود.

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

چرا میگویند"سرش کلاه رفت" سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ 21:40

چرا میگویند"سرش کلاه رفت"

هنگامی که کسی فریب دیگران را بخورد می گویند : « سرش کلاه رفت .» و اگر فریب بزرگی باشد ؛ می گویند : « کلاه گشادی سرش رفت. »

در گذشته شاید تا صد سال پیش برای کیفر دادن گناهکاران ، بر سرشان کلاه خنده داری که از آن زنگوله و چیزهای مسخره آویخته بودند و جامه ای خنده آور می پوشاندند و در کوچه های شهر در برابر دیدگان مردم رو به دُم خر می نشاندند تا بینندگان به آنان بخندند و این گنهکاران پشیمان و شرمنده شوند و آبرویشان همه جا برود و برای دیگران مایه ی اندرز گردند .از آنجا که در نتیجه ی سادگی و غفلت بسیاری از افراد فریب فریبکاران را می خوردند و گرفتار این کلاه خنده دار می شدند ؛ این سخن در میان مردمان زبانزد شد . هر کس فریب می خورد می گفتند سرش کلاه رفت یا سرش کلاه گذاشتند.

منبع:نام شناسی وریشه واژه ها

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

چرا می گویند "چندمرده حلاجی؟" سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ 21:37

چرا میگویند"چندمرده حلاجی؟"

هرگاه کسی بر سر لاف زنی و خودستایی برآید از باب تعریض وکنایه در جوابش میگویند :" ببینیم چند مرده حلاجی " و یا به اصطلاح دیگر :" باید دید چند مرده حلاجی " یعنی باید دید که در انجام کار تا چه اندازه موفق خواهی بود .به گفته علامه دهخدا در امثال و حکم عبارت چند مرده حلاج بودن کنایه از انجام دادن کاری است که در حدود توانایی چند مرد باشد و شاید تشبیه به عمل چند مرد حلاج باشد که یک تن آن را انجام دهد .

ولی به جهاتی که ذیلاً خواهد آمد مدلل می گردد که این حلا ج آن پنبه زن کوچه و بازار نیست بلکه ناظر بر حسین بن منصور حلاج است که به غلط او را در افواه عامه و حتی در ادبیات ایران به نام منصور حلاج می خوانند و منصوروار! بر سردارش میکنند . در حالی که منصور پدرش بود که در خوزستان با شغل حلاجی و پنبه زنی روزگار میگذرانید و امرار معاش میکرد .

حلاج که بود؟

حسین بن منصور حلاج ، از نامیترین عارفان وارسته ایران است که به سال 244 هجری در ولایت طور ازتوابع بیضای فارس متولد شد . پدرش به کار حلاجی و پنبه فروشی در خوزستان می زیست .

حلاج در دوازده سالگی قرآن کریم را از بر کرد و درشهر به کسب علوم و کمالات پرداخت . سپس به بصره رفت ودر مدرسه حسن بصری رموز تصوف را آموخت و از دست عمروبن عثمان مکی خرقه پوشید و رفته رفته در سلک بزرگان عرفا و صوفیه عصر و زمان خود نظیر جنید بغدادی درآمد .

حلاج در طول مدت عمرش بین بغداد و بصره و اهواز و خراسان در حرکت بود و با صوفیان قشری وظاهربین به مخالفت برمی خاست . روی هم رفته بیست و دوبار مراسم حج به عمل آورد که برای باردوم از بغداد با چهار صد مرید به زیارت مکه شتافته بود .افوال و گفته های اهل علم درباره حلاج مختلف است : گروهی وی را ازاولیا پندارند و پاره ای خارق هادات و کرامات به وی نسبت می دهند . جمعی کاهن وکذاب و شعبده بازش شمارند و بعضی به خدایی او قایل شده به کلماتش استناد می کنند .حلاج تا آخرین لحظات زندگی بر حقانیت عقیده و آرمان خودش پایدار ماند ومعراج مردان را بر سر دار می دانست .باری ، سرانجام به حلاج بهتان بستند که شعبده باز است و کفر می گوید و در شورش بغداد که به سال 296 هجری روی داد متهمش کردند .پس ازچندی حامد بن عباس وزیر خلیفه به دستیاری و فتوای ابوعمر حمادی محمدبن یوسف قاضی بغداد حکم قتلش را ازمقتدر خلیفه عباسی گرفتند و روز سه شنبه 24 ماه ذیقعده از سال 309 هجری در بغدا به فجیعترین وضعی بر دارش کردند ، به این ترتیب که نخست دو دستش را بریدند ، حلاج خنده ای بزد . گفتند :" خنده چیست ؟" گفت :" دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است ." پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید و روی در مالید و روی ساعد راخون آلود کرد . گفتند :" چرا کردی ؟" گفت :" خون بسیار از من رفت . دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است . خون بر روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم گه گلگونه مردان ، خون ایشان است ."آن گاه چشمهایش برکندند که قیامتی از خلق برخاست ودر این میان شورشیان چندین ساختمان و دکان را به آتش کشیدند و سر به طغیان برداشتند . پس زبانش را بریدند و در شامگاه که سرش را بریدند حلاج در میان سربریدن تبسمی کرد وجان داد .سپیده دم همان شب پیکرش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به دجله ریختند .تاثیر حلاج بر فرهنگ و ادبیات ایران به قدری چشمگیر و عمیق بود که کمتر کتاب نظم و نثری را می توان یافت که از حلاج به اقتضای مقام ومقال یاد نشده باشد . در زمینه فرهنگ عامیانه نیز تاثیر حلاج به خوبی مشهود و محسوس است چنان که امروزه وقتی از پایداری واستقامت کسی سخن می گویند گفته می شود : چند مرده حلاجی ؟ یعنی : ببینیم تا بدانیم تاب و توان تو چند است .

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ 21:35

ریشه بعضی از واژه های عجیب غریب در زبان فارسی

زپرتي :

واژة روسي Zeperti به معني زنداني است و استفاده از آن يادگار زمان قزاق‌هاي روسي در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان مي‌افتاد ديگران مي‌گفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش به هم ريخته است.

هشلهف :

مردم براي بيان اين موضوع که واگفت (تلفظ) برخي از واژه‌ها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه مي‌تواند نازيبا و نچسب باشد، جملة انگليسي

I shall have

( به معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگويند واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژة تمسخرآميز را براي هر واژة و عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار برده می شود.

چُسان فسان:

از واژة روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.

 اسكناس:

از واژة روسي Assignatsia که آن هم خود از واژة فرانسوي Assignat به معني برگة داراي ضمانت گرفته شده است.

 فکسني:

از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معني بيخود و مزخرف به کار برده شده است.

 

نخاله:

يادگار سربازخانه‌هاي قزاق‌هاي روسي در ايران است که به زبان روسي به آدم بي ادب و گستاخ Nakhal مي‌گفتند و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

 

آیا میدانیدچرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم "شیر"؟

در سال های دور ایران؛تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند.و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند.در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود.یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود(وهست) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد.او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد.در هر کشوری حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می گذاشتند.مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند.او دید در اتریش،هر جا خروجی آب است؛سردیسی از شیر هست.پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد،سر شیری گذاشت.و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتندومی گفتند:"رفتیم از سر شیر آب آوردیم!

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است.مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه !

مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید.ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه.

اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم.حال کدام می خواهی؟!

مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش رامحکم ببستند.سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش ببستند.

سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی ماست داخل آب بکنی!چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، همه ماست ها را کیسه کردند.

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

"دسته گل به آب دادن"ازکجاآمده؟ دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:43

"دسته گل به آب دادن"ازکجاآمده؟

داستان های امثال امینی /نقل از داستان های امثال اثر دکتر حسن ذوالفقاری

مردی در دهکده ای مسکن داشت که به بدقدمی و شومی شهرت داشت . روزی برادرزاده اش به خواستگاری دختری رفت، خانواده دختر با ازدواج آن دو موافقت کردند و فقط یک شرط گذاشتند که عموی بدقدم داماد در عروسی شرکت نکند. مرد بدقدم قبول کرد و روز عروسی از ده بیرون رفت ولی خیلی ناراحت بود و دوست داشت برای عروسی برادرزاده اش کاری انجام دهد.تصمیم گرفت دسته گلی زیبا بچیند و در نهری که از خانه ی عروس می گذشت بیندازد تا بدینوسیله به آنها تبریک بگوید.وقتی دسته گل به حوض خانه ی عروس می رسد بچه ای متوجه آن شده و می خواهد آن را از آب بگیرد، که در آب افتاده و غرق می شود و عروسی به عزا تبدیل می شود...

وقتی به عموی بدقدم و شوم اعتراض می کنند، او می گوید من فقط دسته گل به آب دادم...

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

"زیراب زدن"از کجا آمده؟ دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:43

 

"زیراب زدن"از کجا آمده؟

زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود . در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد . صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند .این فرد آزرده به دوستانش می گفت :« زیرآبم را زده اند. »

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

آیا فلسفه آب ریختن پشت سر مسافررامیدانید؟

هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌کرد. هرمزان که یکی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد کرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت کرد از کشتن او بگذرد و وی را به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند.پس از اینکه تازیها هرمزان را وارد مدینه کردند، ... لباس رسمی هرمزان را که ردائی از دیبای زربفت بود که تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به مسجدی که عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تکلیف هرمزان را تعیین سازد. عمر در گوشه‌ای از مسجد خفته و تازیانه‌ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش کرد: «پس امیرالمؤمنین کجاست؟» تازیهای نگهبان به عمر اشاره‌ای کردند و پاسخ دادند: «مگر نمی‌بینی، آن امیرالمؤمنین است.»سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست کمی با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان داد، او را بکشند.هرمزان درخواست کرد، پیش از کشته شدن به او کمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت کرد و هنگامی که ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ کرد. عمر سبب این کار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارم، در هنگام نوشیدن آب، مرا بکشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، کشته نخواهد شد. پس از اینکه هرمزان از عمر این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا کرد و از کشتن او درگذشت.

این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند.

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

داستان "خر بیار و باقالی بار کن" دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:42

داستان "خر بیار و باقالی بار کن"

دوستان برای مثل هم منبع خاصی نیست بیشتر این داستان بیان شده:

مردی باقالای فراوانی انباشته و در کنار آن دراز کشیده بود. دزدی آمد و مقداری از باقالاها را در کیسه ریخت که ببرد. صاحب باقالا بیدار شد و خواست جلو دزد را بگیرد. دزد او را به زمین کشید و گفت:" من قصد داشتم کمی از باقالا ها را ببرم ولی حالا تو را می کشم و هم تمام باقالاها را می برم."

مرد که در دستان دزد عاجز شده بود و جانش را در خطر می دید گفت:" می دونی چیه؟ اصلا برو خر بیار و باقالا بار کن."

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

داستان "گربه رو دم حجله کشتن" دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:42

(دوستان برای این ضرب المثل منبع خاصی وجود نداره فقط این داستان رو بیان کردن.قضاوت با خودتون)

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است.پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند.بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند.خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد.چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور.گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند.سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار.خب معلومه دختر از ترس سریع میره اب میاره واین است که این ضرب المثل رایج شد.

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

ریشه ضرب المثل"زاغ سیاه چوب زدن" دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:41

ریشه ضرب المثل"زاغ سیاه چوب زدن"

اشتباه نکنید منظور از زاغ ، همان پرنده شبیه کلاغ نیست . زاغ (‌زاج ) نوعی نمك است كه انواع گوناگون دارد: ( سیاه، سبز، سفید و غیره )

زاغ سیاه بیشتر به مصرف رنگ نخ قالی ،پارچه و چرم می‌رسد . اگر هنرمندی ببیند كه نخ ، پارچه یا چرم همكارش بهتر از مال خودش است، در نهان سراغ ظرف زاغ همکارش می رود و چوبی در آن می گرداند و با دیدن و بوییدن ، تلاش می کند دریابد در آن زاغ چه چیزی افزوده اند یا نوع ، اندازه و نسبت تركیبش با آب یا چیز دیگر چگونه است این مثل وقتی به کار می رود که کسی کسی را می پاید و می خواهد ببیند او چه می کند و از چیزهایی پنهان و رازهایی آگاه شود که برایش سودمند است.

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

داستان ضرب المثل"مرغ یک پاداره" دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:41

داستان ضرب المثل"مرغ یک پاداره"

روزی بود ، روزگاری بود . در یکی از روزها دوستان ملانصر الدینی با عجله در خانه ی ملا را زدند و با او گفتند : حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده . ملا گفت : حاکم عوض شده که شده ؟ به من چه ؟

دوستانش گفتند ، یعنی چه ؟ این چه حرفی است ؟ باید هر چه زودتر هدیه ای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری . ملا گفت : آها ؛ حال فهمیدم پس من باید هدیه ای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد ، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمک تان کند ؟ دوستانش گفتند : بله همین طور است . ملا گفت : این وسط به من چه می رسد ؟ دوستانش گفتند : بابا تو ریش سفیدی ، تو بزرگی . یکی از دوستان ملا ، گفت : ناراحت نباش ، هدیه را خودمان تهیه می کنیم . یک مرغ چاق و گنده می پزیم تا تو مزد آن را به خانه ی حاکم ببری . ملا گفت : دو تا بپزید . یکی هم برای من و زن و بچه ام . چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانه ی ملا آمدند . ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم ببرد . در راه اشتهای ملا تحریک شد و سرپوش سینی را برداشت و یکی از پاهای مرغ را کند و خورد و دوباره روی آن را پوشاند و نزد حاکم برد . حاکم سرپوش را برداشت تا کمی مرغ بخورد . دید که ای دل غافل . مرغ ملا یک پا دارد . سوال کرد چرا مرغ بریان یک پا دارد . ملا گفت : مرغ های خوب شهر ما یک پا دارند . حاکم فهمید که ملا بسیار زرنگ و باهوش است و به او گفت : ناهار میهمان ما باشید از آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند می گویند : مرغ ایشان یک پا دارد .

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

چرا می گویند"کله اش بو قرمه سبزی میده" دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:40

چرا می گویند"کله اش بو قرمه سبزی میده"

درمورد این ضرب المثل دوروایت هست که برای شما نوشتم:

امروزه در دوره ی تمدّن و پیشرفت برای از میان بردن مخالفان روش های بی رحمانه و وحشیانه ای وجود دارد ؛ فکرش را بکنید که در گذشته چگونه می توانسته باشد ؟به روایتی یکی از شیوه ها در دوره ی صفویه برای کشتن مخالفان این بود که از کله ی مخالفان قورمه سبزی درست می کردند . این ضرب المثل از همین داستان ریشه می گیرد .در باره ی کسی که دنبال دردسر خطرناکی بوده که می توانسته منجر به مرگ او شود این زبان زد را به کار می بردند .

غرض از تمهید مقدمه بالا آن است که چون خوردن گوشت دشمن در اعصار گذشته معمول و متداول بوده است لذا عبارت کله اش بوی قورمه سبزی می دهد به قول شادروان عبدالله مستوفی :« کنایه از سری است که به علت حرفهای درشت مستحق کندن بشود تا از آن قورمه یا قورمه سبزی ساخت .» به عبارت دیگر یعنی کسی که علیه مصالح ملک و ملت و یا ارباب قدرت قیام و اقدام کند مجازاتش این است که مانند ادوار گذشته کباب شود و خوراک آدمخواران گردد .

«... منشا این اصطلاح سخیف آن است که افراد سیاسی در خطر زندانی شدن و به قتل رسیدن بودند لذا کسی که در معقولات دخالت می کرد خود را به خطر مرگ دچار می ساخت و بازماندگانش پس از او بایستی مجلس تذکر برپا دارند و قورمه سبزی به مهمانان بدهند ، مانند اصطلاح بوی حلوایش می آید در حق افرادی که سن آنها بسیار بالاست ... » .

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

چرامیگوییم "اشک تمساح"؟ دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:40

چرامیگوییم "اشک تمساح"؟

هنگامی که کسی به دروغ بر پیشامدی می گرید و اندوه ناراستین آشکار می سازد این زبانزد را به کار می بریم. ولی داستان چیست ؟ و چرا می گوییم : « اشکِ تمساح» ؟

داستان این است که : تمساح شکار خود را نمی جَود بلکه آن را قورت می دهد و پیش می آید که شکار نگون بختی که بلعیده شده است غده های اشکریز تمساح را که برای شست و شوی چشم اوست در هنگام بلعیده شدن فشار می دهد و چشم تمساح اشک می ریزد و به نظر می رسد که تمساح بر شکار خود می گرید . این در میان مردم زبانزد ( ضرب المثل ) شده است چون کُشنده و گرینده بر کُشته یکی است و آن تمساح است .

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

سفسطه چیست؟ دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:39

سفسطه چیست؟

*************

واژه سفسطه (Sophisme) ارتباط ریشه ای با سوفسطائی (Sophistēs) دارد که خود از ریشه سوفوس (Sophos) مشتق شده است که در زبان یونانی به معنی خرد، دانایی و فرزانگی است. سوفسطائی که معرب سوفیست است نیز کسی است که با دانش و خرد و فرزانگی سر و کار دارد یا بعبارت دیگر سوفیسطائی اسم فاعلی است از همان بن سوفوس. سوفسطائی از نظر لغوی همان معنی را میدهد که از واژه فیلسوف اراده میشود یعنی کسی که به مباحث عقلی میپردازد و تفلسف (Philosophize، فلسفه ورزی) میکند، اما چرا امروزه سوفسطائی یا سوفیست بودن را با فیلسوف بودن یکی نمیدانند؟ این مسئله علتی تاریخی دارد که پیش از طرح آن شایسته است اندکی پیرامون اینکه سوفسطائیان چه کسانی بودند توضیح داده شود.

 

سوفسطائیان جماعتی بودند که در زمان سقراط در یونان زندگی میکردند و ادعای دانایی میکردند. کسانی که خود را سوفیست مینامیدند در فنون مناظره و جدل و سخنوری مهارت داشتند و توان اینرا داشتند که طرف مقابل خود را در مباحث ساکت کنند و به قول معروف سر جایش بنشانند. حال در این راه لازم نبود که به حقیقت چنگ بزنند بلکه صرفاً میتوانستند با حربه های مختلف از جمله حملات شخصی، استفاده از ابزارهای روانی، فریاد زدن، استفاده از واژگان زیبا و قلمبه سلمبه و عوام پسند در هر بحث حتی اگر دانشی نسبت به آن نداشتند پیروز شوند. این افراد را همین امروز نیز میتوان دید، کسانی که علاقه ای به حقیقت ندارند و سعی نمیکنند که از حقیقت دفاع کنند بلکه با هر انگیزه ای سعی میکنند با هر ابزاری که میتوانند از آن دفاع کنند و مخالفان را با استدلالنما های خود شکست دهند.

 

در همین دوران بود که سقراط پا به عرصه حیات میگذارد. سقراط مردی کوتاه قد و کچل و شکم گنده بود که نمیتوانست یک سوفسطائی خوب باشد، روشن است که سوفسطائی چون کارش متقاعد کردن مخاطب است نه کشف حقیقت، برای انجام کارش نیاز به ظاهری زیبا نیز دارد و سقراط فاقد چنین ظاهری بود. کار سقراط پس از تحصیلات نخستینش که گاه آنرا به دموکرتیوس نسبت میدهند این بود که در کوچه بازارهای یونان باستان راه میرفت و با مردم سخن میگفت و از آنها در مورد آنچه که آنرا درست میپنداشتند و ادعای تبحر و ورزیدگی در آن میکردند پرسش میکرد و آنها را به فکر فرو میبرد و به آنها نشان میداد که آنها آنچه را که مدعی دانستنش هستند در واقع نمیدانند.

 

این تقبیح و تکریه تا جایی ادامه یافت که امروزه و در قرون پس از حیات سقراط وقتی کسی را سفسطه گر یا سوفسطائی مینامند دیگر منظورشان کسی که فرزانه و اهل خرد است نیست بلکه شخص لفّاظی است که در سخنوری و فنون مناظره مهارت دارد و از واژگان و اسلوب فلسفی و منطقی برای دفاع از یاوه هایی که به هر دلیل به دفاع از آنها مجاب است به کرات سوء استفاده میکند و در اینکار اشتهار دارد و وقتی گفته میشود سخنی یا استدلالی سفسطه آمیز است منظور این است که این سخن علی رغم ظاهرش که سعی شده است شبیه استدلالها و سخنان فلسفی باشد و سیاقی علمی دارد عاری از ارزش حقیقی است و سخنی باطل و در یک واژه "استدلالنما" است.

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

معنی ضرب المثل"دست کسی را درحناگذاشتن"چیست؟

این ضرب المثل را در باره ی کسی به کار می برند که میان کاری تنها رها شده یا به گونه ای قرار گرفته باشد که هیچ کاری نتواند انجام دهد.

در گذشته نه چندان دور که وسایل آرایشی مانند امروز نبود، مردان و زنان دست و پا و سر و موی خود را حنا می بستند و از آن برای زیبایی و پاکیزگی و گاهی برای جلوگیری از سردرد بهره می بردند.برای این کار به حمام می رفتند و در آنجا دست و پای خود را در حنا می گذاشتند . البته کارگرهایی هم بودند که این کار را انجام می دادند و دست و پا را در حنا می گذاشتند . آنگاه با هندوانه و چیزهای خنک از فردی که دست و پایش در حنا بود پذبرایی می کردند . زیرا آب بدنش در اثر چند ساعت نشستن در حمام کم می شد و چنین فردی هیچ کاری هم نمی توانست انجام دهد . کم کم ( دست و پا در حنا گذاشتن ) از یک اصطلاح در حمام خارج شد و عمومیت یافت و تبدیل به ضرب المثلی شد .

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |

داستان مثل آش نخورده و دهان سوخته!!! دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ 21:38

داستان مثل آش نخورده و دهان سوخته!!!

در زمان‌هاي‌ دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.

مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت.

روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.

قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت .

پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد.

همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد.

پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشت.

تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است.

نوشته شده توسط محمد مهدی مالکی  | لینک ثابت |